حكيم ابوالقاسم فردوسى

442

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

اى شهريار ، مردى بازرگانم ، كه از سوى پدر نژاد از تركان دارم . يكى كاروان شتر با منست * ز پوشيدنى جامه‌هاى نشست هم از گوهر و افسر و رنگ و بوى * فروشنده‌ام هم خريدار جوى به بيرون دِژ بار بگذاشتم * جهان در پناه تو پنداشتم اگر بار دهى ساربانان شترها را از دروازه به دژ در آورند ، تا به بخت تو از هر بد ايمن باشم . ارجاسب جواب داد : به دِژ درآ و آسوده خاطر باش كه هيچ كس به تو آزار نمىرساند . آن گاه سرايى به وى داد تا بارهايش را در آن جاى دهد . ديرى نگذشت كه از هر سو خريداران به آن جا رو نهادند . چون آن شب سپرى شد سالار كاروان نزد ارجاسب رفت و گفت ياره و افسر و چيزهاى گرانبهاى ديگر آورده‌ام و اميدوارم گنجور را فرمايد تا هر كدام شايستهء خزينهء پادشاه است برگيرد . ارجاسب شادمان شد و گفت : چه نام دارى ؟ گفت : خَرّاد . ارجاسب گفت : اى خَرّاد به دربان مىگويم هر زمان خواهى مرا ببينى بىبازخواست دربان پيش من بيايى . آن گاه از او پرسيد از ايران و شاه و كار سپاه و اسفنديار و گرگسار چه خبر دارى ؟ سالار كاروان گفت : گروهى مىگويند اسفنديار از پدرش روى برتافته و سر پيچيده است . برخى مىگويند از راه هفتخوان به رويين دژ رفته تا با ارجاسب بجنگد . ارجاسب جواب داد : مردان جهان ديده و خِردوَر هرگز سخن نادرست را باور نمىكنند . كركس هم نمىتواند به اين جا پرواز كند . شناختن خواهران اسفنديار را از روى ديگر چون شب در رسيد و خريداران همه پراگنده شدند دو خواهرش در حالى كه هر يك سبويى پر آب بر دوش داشت به سراى او در آمدند . اسفنديار آنان را شناخت . دلش از كار ايشان در بيم افتاد و